هاینریش بُل :

 

 
درد دارد...
وقتی ساعت ها مینشینی و به حرف هایی که هیچ وقت قرار نیست بگویی فکر می کنی...


/ 12 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آمنه

میشینم و ساعت ها به حرفایی که دلم میخواد بهش بگم فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و ته دلم خالی میشه از بی مخاطب بودنشون و از تنهایی خودم با این همه آدم دور و برم

نادره

واقعا حرف دله منو زده تنها چیزی که این جور وقتا آرومم میکنه فقط باور به وجود و حضور خداییه که همین نزدیکیست.....

سیموا

من به این درد کشیدن راضی ام اگر اون شاد باشه و لبخند بزنه حتی اگر هیچ وقت ندونه من چه حرفها که با اون زدم چه ضجرها که از دوری اون کشیدم. من مهم نیستم. راحتیه اون مهمه.

sepide

سلام خوندمتون حرفایه قشنگی بود......

محمد رضا

چه حرفهایی که باید می گفتیم و نگفتیم

پرنیان

این یک قلم رو خوب درک میکنم چون من کلن ادم ٍ حرف های نزده ام!

مه لیلا

خیلی وقته نیستین

گل مریم

دل هوای گفتن حرفای چند ساله اش را دارد... اما بیم گفتنش از روزی است که شاید تو نباشی.... و نمیدانم دیگری می آید در جای تو....؟؟ و نمیدانم دیگری مرا به سان تو مینگرد....؟؟ نمیدانم دیگری هم هر روز برایم میخواند... اگر بر دیده ی مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی....؟؟ نه دیگری نمیتوند چون تو باشد و من نمیتوانم چون تو او را دوست بدارم.... آخر تنها تویی که قلبم را اینچنین به تپش می اندازی.... پس باش تا با بودنت....جبران کنی همه ی نبودن ها را....

feri

همه با این حس آشنایی دارن!!! فک کردم فقط خودمم :(

محمدامین

همه جملات بالاتفاق زیبا بود .از جمله همین ... راز خود با یار محرم هم نباید گفت روزی اگر آن آشنا بیگانه شد تکلیف چیست؟